تبلیغات
تقویم بی بهار.. اینده سکوتی تلخ..























تقویم بی بهار.. اینده سکوتی تلخ..

 

 

 

 

 

 

 

یه روزی یه باغبون بود

باغبون جوان ما شاد سرزنده برخلاف ظاهرش یه دل مهربون نازک داشت... 

داستان این باغبون مام زیاد فرقی با قصه باغبونایه دیگه نداشت.. 

فقط یه تفاوت داشت اونم باغبون قصه ی ما بخاطر درختش حاظر بود از همه ی خوشیاش بزنه و در کنارش باشه .. در عین حالم نمیخواست یه درخت وابسته بار بیاد.. اخه میدونست شاید عمرش خودش زیاد نباشه...

اولای قصه با همه ی تلخیاش شیرین بود..

اما اخرای قصه دیگه این طور نبود..

میدونید خیلی سخته وقتی یه باغبون میبینه از باغ سرسبزش یه مشت برگ سوخته و میوه های تف شده میمونه... درختی که ایندر براش بارزش بود نمیخواست خال به بدنش بیفته رو خشکوندنش....

نمیدونید وقتی یه درخت با عشق پر و بال میدی واز تمام خوشیات و لذتات میگزری

تا درختت پر و بال بگیره وسبز بشه.. استوار وپابرجا...

تا جایی که در نبودنت هیچ علف هرزی نتونه اونو احاطه کنه و مسمومش کنه...

نمیدونید..

 

امید....              هروز با خودت امید بدی که یه روز همه ی این سختی ها کم خودت گذاشتنا..همه ی این سرد وگرم کردنا...تمام میشه   امید دشته باشی شکوفه کنه وثمره ی تمام این وقت وعمری که صرف کردی وامتیازهایی که از دست دادی رو بلاخره یه روز میبینی...

روزها امید داشته باشی   و  امید  وامید ....

 

اما...

غافل...

غافل ازینکه همسایه های تزویر...

با افکار مسموم...

بذر مسمومیت میپاشند..

بر خاک..  

 

نمیدونید چه قدر سخت بود وقتی باغبون جوان ما یه روز تو اینه نگاه کرد ودید که چه قدر پیر شده و خسته   حالا که به سایه گاه اون درخت تنومندنیاز داره  به میوه های اون نهال بزرگ شده نیاز داره   روشو از اینه برگردونه و ببینه همسایه ها از راه رسیدنو.... هیچی از امید جوونیاش نذاشتن..

میدونید چی سخت تر از همه بود...؟؟؟؟

 

 

اون باور کرده بود درختش اونفدر بزرگ شده که بدون مشگل میتونه صباحی تنها       پابرجا بمونه..

 اما....      اشتباه کرده بود..

 

 

 

برگشت و دید...

هیچی از درختش باقی نمونده...

درختی که جونیشو پاش گذاشته بود... حالا میوه هاش ثمره هاش شادی هاش و خوشیاش نصیب کابوس های اوازه خوان   شده بود..

کابوس هایی که اومدند وازین درخت به ثمر رسیده نهایت استفادشونو کردند و  بهار اومدند و پاییز رفتند... 

حالا باغبون پیر مونده و کمری خمیده زیر بار  اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ ...     و  درختی که چیزی جز یه ساقه خشکیده ازش نمونده...   و نیاز همراهی...

همراه یک تنهایی..

و  فرصتی که زیاد نیست...   ازاد ازاد...

 

 

خیلی سخته...

خیلی...

راهی که به نا کجا اباد رسید...

 

 

v.h"


نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد 1389 ساعت 11:49 ب.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

 

 

گم شدیم تو غربت غریبه ها...

 

 


دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو حنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه
اینه جز خدا هیچکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلب در به در
 دوتا دلواپس این چشمای تر

دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها...

 

آخر اون همه لبخند و سرود چشمای پر حسادته زمونه بود

.


 


نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1389 ساعت 11:31 ب.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

روح..
روح ساده معصومی

كه آخرین دم از نفسش را
در صولت سپیده دمان زد

و هیچ كس

بر مرگ این شهید حتی
 
یك قطره هم اشك نیفشاند .
.
جز من كه دلگیر ..
حتی ...

بگذریم.. حال   بهتر است     این سخن ناگفته بماند

مانند  فراوان نگفته های نا گفتنی....

 

V.H 


نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1389 ساعت 01:26 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

باز هم نیمه شبان و باز هم

من واتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست

 

دلم تنگ است

باز هم امشب دلم تنگ است..

 

هر شب میان خراب اباد کلبه ام راه میروم..

 

آه.. چهره ی تلخ زمستان جوانی

دلم برای همرهان قدیمی تنگ است...

دلم برای گمگشتگان جاده های درد اشنایی تنگ است

 

دلم برای اسمان .. برای نور ماه..  ستارگان...

دلم برای همرهان   چکاوکان مهربان..

برای روزگاران سبز بی کران   ای مهربانان..

 

دلم برای کسی تنگ است..

 

گرفته است خفقان..

آخر انچه می پرستیدم..

در ان وجود پاک و مهربان    دگر نیافتم..

 

 

در ان گذشتگان     گذاشته بود و گشته بود

 ز ما سکوت پیشگان...

به دست خدا سپردگان..

 

آه.. هرگز گمان مبر که دلم   با  زبانم  رفیق  وهمراهست...

 

 

کی تورا گفتم انچه دلخواهست...

 

V.H"

 


نوشته شده در جمعه 1 مرداد 1389 ساعت 02:20 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

باز هم نیمه شبان و باز هم

                                  من واتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست

سلام..

 

سلام ای شب معصوم

 

                                سلام ای غرابت تنهایی

 

اتاق را به تو تسلیم میکنم     

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران ایه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

 

 

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند...

 

 

 

V.H

 


نوشته شده در سه شنبه 29 تیر 1389 ساعت 03:36 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

 

باز هم نیمه شبان و باز هم

                                 من واتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست                       

باز هم در این شب سرد دل یخ زده    به بزرگ وادی فراموشی مینگرد..

گویند شروع یک عاطفه را هوس رقم میزند

چه سود.. در من مدتهاست هوس هم مرده است..

اری افکار سرد خانه را   جنازه های باد کرده رقم میزنند..


نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1389 ساعت 02:56 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

ای یار، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

 

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.

 

باد وزیدن گرفت بوی انتقام را حس میکنم..

 

این ابتدای ویرانیست

 

وقتی که در اسمان انتقام تو وزیدن میگیرد...

 


نوشته شده در جمعه 25 تیر 1389 ساعت 12:54 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

گمان کردم   طلوع پاك تو... در آن شب سیاه..

شاید بشارتیست از دم صبح سپید ..

گمان کردم   این طلوع

 سركشیده از دل این قیرگونه شب

 

اما..

 انگار... 

 

  با شب نشستگان سخن از آفتاب نیست....

 


نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1389 ساعت 12:18 ق.ظ توسط V.H نظرات | |


چشمانم را می بندم

 تو می آیی

 همه جا تاریک است من تو را
میان تاریکی پیدا می کنم.

چشمانم را می گشایم

 تو گم می شوی.


نوشته شده در جمعه 18 تیر 1389 ساعت 01:43 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

 

گفتی

امیدهاست

در نا امید بودن من

اما

این ابر تیره را

 سر باریدن نیست

 

باور کن ...اعتماد

از قلبهای کال

 

بار رحیل بسته...

 

و مهربانی ما را

 

 

خشم و تنفر افزون

از یاد برده است..

 

باورنمی کنی ؟

 

مگر حس پاک عاطفه در سینه ات مرده است؟

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر 1389 ساعت 10:16 ب.ظ توسط V.H نظرات | |

 

 

 

روزای خوبمون ...         انگار....

 

همه..

از یاد تو رفته...

 

و اینجاست  دلیل خاموشی یک  ستاره..

ستاره ای که هیچ وقت نشناخت..

و                           رفت ...

 


نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1389 ساعت 08:20 ب.ظ توسط V.H نظرات | |



افسوس من..

من با تمام خاطره هایم از خون


 كه جز حماسه جنون نمیسرود



واز غرور..

غروری كه هیچگاه خود را این چنین حقیر ندید


در انتهای فرصت..
نوشته شده در شنبه 8 خرداد 1389 ساعت 10:35 ب.ظ توسط V.H نظرات | |









آخرین سنگر    سکوته ....   خیلی از حرفا   گفتنی نیست...


خیلی...





نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1389 ساعت 11:39 ب.ظ توسط V.H نظرات | |




خوش به حالت
که از شمارش اینهمه زباله خسته نمی شوی
به جز برای

خوردن و خوابیدن
دنبال تغییر هیچ چیز نبوده ای
و از تنفس اینهمه خیانت

سرفه ات نمی گیرد

خوش به حالت گربه چشم سبز لای زباله ها

که معنی رنگ چشمت را نمی دانی!


نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 ساعت 01:36 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

یه شب زیر نور ماه روی اون تپه من بودم و تو... هوا سرد بود اما ما پای رفتن نداشتیم! نگاهت چه قد قشنگ بود!! راستی مال خودت بود؟ اون جا بود که واسه اولین بار واست خوندم: هر چی آرزوی خوبه مال تو... هر چی که خاطره داریم مال من... اما اون روز نمی دونستم تا ابد باید شبای مهتابی به یاد تو بخونم: هر چی آرزوی خوبه مال تو... هر چی که خاطره داریم مال من...




حا لا باید من بخونم...    هر چی آرزوی خوبه مال تو... هر چی که خاطره داریم مال من...

اخه اون رفته همه چیزو فراموش کرده..ولی اون چشمایی که هیچ کس ازش انتظار نداشت هنوز هم چشم از جاده بر نداشتن...

چرخخ زمونس دیگه باید بچرخه تا حقیقت ها اروم اروم واقعیت خودشونو با گذر زمان نشون بدن..

اون وقت ملوم می شه کی راست میگفته کی دروغ...


راستی معنی عشق واقعی؟!....

 کاش کسی بود که بدونه تو این دمدمای سال نو چه حالی دارم..
این حالو روز عیدی اون کسیه این چند وقته ازش مینویسم.. براش مینویسم..

عیدی قشنگیه .. از کسی که یه روزی اینقدر براش ارزش قایل بودی ..
ممنونم ازت همراه قدیمی دل  به خاطر عیدیت..
یه خنجر و یه تقویم بی بهار...


* V.H  *

نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1388 ساعت 04:29 ق.ظ توسط V.H نظرات | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت